*وارونه *
تو گم می شوی و من
سوسوی یک چراغ
از دستهای خودم که می آویزم
دست این پا و آن پا می کند .
شب بهانه می آورد
- از بس پشت پلکهای ماه، خواب می کنم سایه فانوس را
همیشه
از باد هرزه گرد تر
تشویش علف هایی ست
که از بلوغ شب خیس شده اند
از تشویش که لیز می خورم
از بلوغ بالا می روم
من گم می شوم
تو سوسوی یک چراغ .....
