خدایا ! من چه زود فراموش شده ام . من چه زود از آغوش پرمهر مادر ، در گور سرد حادثه ها سقوط کرده ام ، و گور گهواره همیشه و هنوز من شد .
من چه ساده از چشم تو افتادم ،من که لای مژگان عاشق تو میزیستم و در سیاهی لوح چشمهای تو مشق می نوشتم ،چه زود چه ساده سرگردان وسعت گونه های تو گشتم.
خوب می دانی که من به اندازه تمام تمدن دنیا ، از سرسبزی چشمهای تو به کویر سرگشتگی های خویش تبعید شده ام .
چه صبورم من و چه لبزیر از پژواک های نامفهوم که از نزدیک ترین غربت به گوش می رسد چون تاتارهای وحشی که پیروزی خویش را پای می کوبند .
چه خوش باورم من که ضربان قلبم را به حساب زنده بودنم گذاشتم و دلتنگی های گه گاهم را و اشکهای بیگاهم را عشق دانستم . چه زود خلوت خویش را در سجاده یادهای تو و یادگارهای تو با اسمان و خدا پیوند زدم و چه صبور و آرام از بی حوصلگی های خویش با تو و بی تو کوچ کردم و دیدم که سنگفرش های خیابان هم جای پای رفتن تو را می بوسند . چه صبورم من که می بینم و نمی بینم و می شنوم و نمی شنوم و منتظر می مانم و به همه خوابهای رنگی دنیا پیغام داده ام اگر دیدند تو را از تو تا چشمه ای من پل بزنند .
خدا یا من چه زود فراموش شده ام
و چه زود تابوت بزرگ دنیا را که لای هیچ گوری پنهان نتوان کرد چون اتاق آینه های بی زنگار عاشق شده ام . چه خوش باورم من نمی بینم که زمین سرخ است و آسمان سرخ و ماه سرخ و لب های من کبود و دستهای من کبود و وسوسه های من کبود .
من چه عاشقانه وسوسه های کبود خویش را از آسمان سرخ رنگ آویختم تا ماه سرگشتگی هایش را از ایوان سربی خوابهای من به پنجره مهتابی باغ تسلیم کند.
چه خوش باورم من که عاشقانه برای سلامتی دنیا و خوب شدن بال همه قاصدکها نذر کرده ام و نذر کرده ام که اوج داشتن تو را در اعماق آتشین زمین دفن کنم و و نذر کرده ام برای عشق ضریح بسازم و نگاهم را به چشمهای تو دخیل ببندم
چه خوش باورم من که هر شب خواب می بینم که تو خواب باورهای مرا می بینی و خواب می بینم که به بودن و نبودم عادت کرده ام و به فراموش شدن عادت کرده ام ...
