غروب،
با پيرهني از جنس زمزمه هاي تو
در من
ر ا ه م ي ر و د ...
خش خش روزهاي مباداي تقويمي
كه از ديوار اعتقاد خاكستري ام
آويخته ام .
زمزمه هايت را كه سير بنوشم
تازه يادم مي آيد
تفاوت عجيبي دارد
كودكي با روزنامه صبح .
اين خصيصه فصلهاست
يا تو
كه بيست سالگي باغ
بيست سال بزرگ تر مي شود؟
نفس مي كشم
درختهايي كه
كودكي ام را
كودكي ات را
كو دكي را
تاب مي دهند .
بايد سير بنوشم زمزمه هايت را
كه هفت شنبه ها
باغ
يادش مي رود
ب ا ر ا ن هجي كند ...
