اجازه ميگيرم
خودم را سنجاق كنم
به دلواپسي هايت !!!
اجازه !؟ مي شود من قاف تقدير تو باشم
كه فتحم كني
هر وقت لب تر كند !؟
ميشود يه ثانيه مانده به كابوسهايت
پلكم بزني فردا را ؟
يا از امروز خدايان شهر را
به دوره گردها بفروشم ؟
....
هميشه
بعد دلواپسي هايت
مي نشيني تا آفتاب از حسادت بسوزد .
هميشه اين روزها كه نيستي،
« راستي چشمهايت چه رنگي بود؟ »
مثل تمام لوبياها سحر آميزتر
شعر ميشود .
(وقتي پاييز هيچ ايستگاهي ندارد ؛
چگونه از خاطره ات پياده شوم )
....
من از خوابهاي تو ابر دزديدم
كه فردا
روي دلواپسي هايت ببارم .
