از ناودان سر خوردگي هايم
چكه چكه بغض هاي كال
به آفتاب مي رسند .
مي بوسم
عرياني بي سرانجام جاده ها را
كه در راه مانده اند
حجم خوابهايم را
_ و دلم خوش مي شود به فنجاني از
نگاههاي قهوه اي .
وقتي تمام روز خواب مي بيني ،
فردايش لابد
خاطراتت درد مي كند .
آرزو كن رسوب شوي
در ريه هاي سيگار
تا تو از انحناي لبخند تلفظ شوي
اين غروب
شبنامه وسوسه هاي آسماني مي شود
كه ماهش بالاي سر فاصله هاست.
...
با دلم كه شور مي زند كولي چشمهاي تو را
راه افتاده ام
زندگي را
هي بنويسم ، دود كنم
بگذارم به حساب چشمهاي آبي زمين
...
اين غروب
رنگي از منشوريست
كه شايعه نبودنت را
خواب مي كند
بر شانه هاي چهل كلاغ .
