قلاب بگير
مي خواهم از تصور آسمان بالا بروم .
ديروز صبح
روي پشت بام
لبخند پاشيدم
تا كبوتر هاي مهرباني ات بر گردند
امشب
ماه
سمت شيشه اتاقم
سنگريزه پرت مي كند
كه قدر يك ساعت شني
توي گلوي ستاره
خواب بريزم.
ديروز فكر كردم
اندازه قدمهايي كه
بلند پروازانه
سمت تو
خيز برمي داشت
سنگفرش را كلافه مي كرد
چقدر دلتنگي بافتم
تا سردي نگاهت را اسم نبرم ،
چقدر هي به ساعت تهمت زدم
كه اداي هق هقم را
در مي آورد
كه تا صبح
تا هميشه
از سرم زياد باشد
اسمم را
توي بغضت بپيچي
.....
قلاب بگير
مي خواهم از تصور آسمان
....
....
....
بعد بيفتم روي پشت بام
كبوتر ها بپرند .
