تبليغاتX
لهجه باران
نوزدهم آبان 1386

بهانه

ترانه کن دوباره !

بهانه هایت را

از دریچه ای

که شبیه تر است به هزار و یک شب .

شروع کن !

کوچه پس کوچه های تردید را

املا کردن ،

وقتی چنگ می زند بوی نان

رویای صبح گاهی را ...

بیدار شو !

زودتر از بابای مدرسه

شاید بهانه های دیروزی ات را بیابی

لای کاغذهایی

که موشک می مانند

ار ترس مچاله شدن .

***

از تکرار برگرد !!!

و از بهانه

و از قاصدکی

که چشمهایت را

هر روز فوت می کنی در او.

جیب هایت را بگرد !

نکند غربت

تو ی  جیب های تو جامانده

حالا که دستهایت  بوی جاده می دهند .

بنویس !

روی پیشانی قفس

تقدیر پرواز را .

از پرواز اصلا جریمه بنویس

هزار بار هزار پرواز

(توی دفتر نقاشی ات

نکند تداعی کند قفس را خطهای دفتر )

ورق بزن !

اشک هایی را که ته نشین می شوند

دراعماق باور آینه

رد شو!

از تابستان التماس واژه هایت

حالا که تجدید می شود

تمام صداقت سکوت

آب بریز!

پشت پای لحظه های داشتن عشق

تا بوی خاک کوچه ضرب در نان بشود .

***

ترانه  شو  

دوباره

بهانه ی بوی نان را

د رکوچه پس کوچه  های غربت.......

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط نقیبه  | 

***

ششم آبان 1386

*وارونه *

تو گم می شوی و من

سوسوی یک چراغ  

از دستهای خودم که می آویزم  

                             دست این پا و آن پا می کند .

شب بهانه می آورد

-        از بس پشت پلکهای ماه، خواب می کنم سایه فانوس را

همیشه

از باد هرزه گرد تر

تشویش علف هایی ست

               که از بلوغ شب خیس شده اند

از تشویش که لیز می خورم

                     از بلوغ بالا می روم

 من گم می شوم

تو سوسوی یک چراغ .....

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:58  توسط نقیبه  | 

***

دوم آبان 1386

خدایا ! من چه زود فراموش شده ام  . من چه زود از آغوش پرمهر مادر ، در گور سرد حادثه ها سقوط کرده ام ، و گور گهواره همیشه و هنوز من شد .

من چه ساده از چشم تو افتادم ،من که لای مژگان عاشق تو میزیستم و در سیاهی لوح چشمهای تو مشق می نوشتم ،چه زود چه ساده  سرگردان وسعت گونه های تو گشتم.

خوب می دانی که من به اندازه تمام تمدن دنیا ، از سرسبزی چشمهای تو به کویر سرگشتگی های خویش تبعید شده ام   .

 چه صبورم من و چه لبزیر از پژواک های نامفهوم که از نزدیک ترین غربت به گوش می رسد  چون تاتارهای وحشی که پیروزی خویش را پای می کوبند .

چه خوش باورم من که ضربان قلبم را به حساب زنده بودنم گذاشتم و دلتنگی های گه گاهم را و اشکهای بیگاهم را عشق دانستم . چه زود خلوت خویش را در سجاده یادهای تو و یادگارهای تو با اسمان و خدا پیوند زدم و چه صبور و آرام از بی حوصلگی های خویش با تو و بی تو کوچ کردم و دیدم که سنگفرش های خیابان هم جای پای رفتن تو را می بوسند .            چه صبورم من که می بینم و نمی بینم و می شنوم و نمی شنوم و منتظر می مانم    و به همه خوابهای رنگی دنیا پیغام داده ام اگر دیدند تو را از تو تا چشمه ای من پل بزنند .

خدا یا من چه زود فراموش شده ام

و چه زود تابوت بزرگ دنیا را که لای هیچ گوری پنهان نتوان کرد چون اتاق آینه های بی زنگار عاشق شده ام . چه خوش باورم من  نمی بینم که زمین سرخ است و آسمان سرخ و ماه سرخ و لب های من کبود و دستهای من کبود  و وسوسه های من کبود .

 من چه عاشقانه وسوسه های کبود خویش را از آسمان سرخ رنگ آویختم تا ماه سرگشتگی هایش را از ایوان سربی خوابهای من به پنجره مهتابی باغ تسلیم کند.

  چه خوش باورم من که عاشقانه برای سلامتی دنیا و  خوب شدن بال همه قاصدکها نذر کرده ام و نذر کرده ام که اوج داشتن تو را در اعماق آتشین زمین دفن کنم و و نذر کرده ام برای عشق ضریح بسازم و نگاهم را به چشمهای تو دخیل ببندم

 چه خوش باورم من که هر شب خواب می بینم که تو خواب باورهای مرا می بینی و خواب می بینم که به بودن و نبودم عادت کرده ام و به فراموش شدن عادت کرده ام ...

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:52  توسط نقیبه  | 

***