تبليغاتX
لهجه باران
بیست و ششم شهریور 1386

به نام خدای باران و باور

 

 

نمی دانم چه اصراری دارد خدا

همیشه چشم انتظار ببیند مرا ...

من

در کلام باد می رقصم

تا خاک در حافظه ریشه ام رخنه کند

آنقدر از دستهای باغچه می نویسم

که پنجره تاول بزند

نمی دانم چه اصراری دارد خدا

آغاز شوم از مشرق واژه های بد نام

و طلوع چشمهای من

از حسادت آسمان کبود بماند

من

از آغاز خویش و از همسایگی سایه ها می ترسم

من در کدامین آینه جا مانده ام

که بغض های هزار ساله شهر

چشمهای انتظار مرا

از بر کرده است.

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:22  توسط نقیبه  | 

***