تبليغاتX
لهجه باران
ششم اردیبهشت 1387

 

 غروب،

 با پيرهني از جنس زمزمه هاي تو

در من

ر  ا  ه     م ي  ر  و  د ...

خش خش روزهاي مباداي تقويمي

كه از ديوار اعتقاد خاكستري ام

آويخته ام .

 

 

زمزمه هايت را كه سير بنوشم

تازه يادم مي آيد

تفاوت عجيبي دارد

كودكي با روزنامه صبح .

 

 

اين خصيصه فصلهاست

يا تو

كه بيست سالگي باغ

بيست سال بزرگ تر مي شود؟

 

 

نفس مي كشم

درختهايي كه

          كودكي ام را

             كودكي ات را

                    كو دكي را

                             تاب مي دهند .

 

 

 

بايد سير بنوشم زمزمه هايت را

كه هفت شنبه ها

باغ

يادش مي رود

ب  ا   ر  ا   ن هجي كند ...

 

 

 

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط نقیبه  | 

***

یازدهم فروردین 1387
سال نو می شود 

من

با خاطرات تو عکس می گیرم .

همه عکسها لبخند دارد و شعر ...

کوچه سمت تو می پیچد

که عطر شبنم و شمعدانی

تنهایی ات را در بزند .

و خدا

توی شعر های من چشم می گذارد

من و تو

بالاتر از سیاهی کلاغ

قایم می شویم

تا خدا

توی عکسهایمان باشد .

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45  توسط نقیبه  | 

***

چهاردهم اسفند 1386

اجازه ميگيرم

خودم را سنجاق كنم

به دلواپسي هايت !!!

اجازه !؟ مي شود من قاف تقدير تو باشم

كه فتحم كني

هر وقت لب تر كند !؟

ميشود يه ثانيه مانده به كابوسهايت

 پلكم بزني فردا را ؟

يا از امروز خدايان شهر را

به دوره گردها بفروشم ؟

....

هميشه

بعد دلواپسي هايت

مي نشيني تا آفتاب از حسادت بسوزد .

هميشه اين روزها كه نيستي،

« راستي چشمهايت چه رنگي بود؟ »

مثل تمام لوبياها سحر آميزتر

شعر ميشود .

(وقتي پاييز هيچ ايستگاهي ندارد ؛

چگونه از خاطره ات پياده شوم )

....

من از خوابهاي تو ابر دزديدم

كه فردا

روي دلواپسي هايت ببارم .

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط نقیبه  | 

***

پانزدهم بهمن 1386

 

 

***

**

*

 فردا

پر مي شوم

از چمداني كه

شهامت تاريكي كوچه را حمل ميكند .

سُر مي خورم ؛

بعد يك وا‍ژه كه بوي ترديد ميدهد

از دريچه اي كه آسمان را احتكار ميكند

يك ستاره برداشته ام 

كه شبيه آرزوهاي مادراست .

فردا

پر مي شوم

از كودكي كه

پاي رفتنش را چال ميكند .

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط نقیبه  | 

***

بیست و دوم دی 1386

از ناودان سر خوردگي هايم

چكه چكه بغض هاي كال

به آفتاب مي رسند .

مي بوسم

عرياني بي سرانجام جاده ها را

كه در راه مانده اند

حجم خوابهايم را

_ و دلم خوش مي شود به فنجاني از

نگاههاي قهوه اي .

وقتي تمام روز خواب مي بيني ،

فردايش لابد

خاطراتت درد مي كند .

آرزو كن رسوب شوي

در ريه هاي سيگار

تا تو از انحناي لبخند تلفظ شوي

اين غروب

شبنامه وسوسه هاي آسماني مي شود

كه ماهش بالاي سر فاصله هاست.

...

با دلم كه شور مي زند كولي چشمهاي تو را

راه افتاده ام

زندگي را

هي بنويسم ، دود كنم

بگذارم به حساب چشمهاي آبي زمين

...

اين غروب

رنگي از منشوريست

كه شايعه نبودنت را

خواب مي كند

بر شانه هاي چهل كلاغ .

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط نقیبه  | 

***

یازدهم دی 1386

 و عبور كلاغها ...

نقطه چين هاي يك دست

چقدر عادت كرده ايم به روزهاي خيس

از دست باران

از دستمان مي رود .

ما نمي دانستيم

اين ابرها ، پنبه هاي در گوش آسمان هستند .

به چندمين عبور قاصدك دلخوشي ؟

كه از سربي چشمهاي تو

بعيد است شاعرانگي .!!!

و زمستان كه سالها پيش مي خواست تو باشد

يك قدم مانده به گامهاي تو

از اتفاق مي ايستاد .

امتدادعبور كلاغها

نقطه چین های تکراری

روزها .......

از دستمان مي رود .؟

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47  توسط نقیبه  | 

***

نوزدهم آبان 1386

بهانه

ترانه کن دوباره !

بهانه هایت را

از دریچه ای

که شبیه تر است به هزار و یک شب .

شروع کن !

کوچه پس کوچه های تردید را

املا کردن ،

وقتی چنگ می زند بوی نان

رویای صبح گاهی را ...

بیدار شو !

زودتر از بابای مدرسه

شاید بهانه های دیروزی ات را بیابی

لای کاغذهایی

که موشک می مانند

ار ترس مچاله شدن .

***

از تکرار برگرد !!!

و از بهانه

و از قاصدکی

که چشمهایت را

هر روز فوت می کنی در او.

جیب هایت را بگرد !

نکند غربت

تو ی  جیب های تو جامانده

حالا که دستهایت  بوی جاده می دهند .

بنویس !

روی پیشانی قفس

تقدیر پرواز را .

از پرواز اصلا جریمه بنویس

هزار بار هزار پرواز

(توی دفتر نقاشی ات

نکند تداعی کند قفس را خطهای دفتر )

ورق بزن !

اشک هایی را که ته نشین می شوند

دراعماق باور آینه

رد شو!

از تابستان التماس واژه هایت

حالا که تجدید می شود

تمام صداقت سکوت

آب بریز!

پشت پای لحظه های داشتن عشق

تا بوی خاک کوچه ضرب در نان بشود .

***

ترانه  شو  

دوباره

بهانه ی بوی نان را

د رکوچه پس کوچه  های غربت.......

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط نقیبه  | 

***

ششم آبان 1386

*وارونه *

تو گم می شوی و من

سوسوی یک چراغ  

از دستهای خودم که می آویزم  

                             دست این پا و آن پا می کند .

شب بهانه می آورد

-        از بس پشت پلکهای ماه، خواب می کنم سایه فانوس را

همیشه

از باد هرزه گرد تر

تشویش علف هایی ست

               که از بلوغ شب خیس شده اند

از تشویش که لیز می خورم

                     از بلوغ بالا می روم

 من گم می شوم

تو سوسوی یک چراغ .....

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:58  توسط نقیبه  | 

***

دوم آبان 1386

خدایا ! من چه زود فراموش شده ام  . من چه زود از آغوش پرمهر مادر ، در گور سرد حادثه ها سقوط کرده ام ، و گور گهواره همیشه و هنوز من شد .

من چه ساده از چشم تو افتادم ،من که لای مژگان عاشق تو میزیستم و در سیاهی لوح چشمهای تو مشق می نوشتم ،چه زود چه ساده  سرگردان وسعت گونه های تو گشتم.

خوب می دانی که من به اندازه تمام تمدن دنیا ، از سرسبزی چشمهای تو به کویر سرگشتگی های خویش تبعید شده ام   .

 چه صبورم من و چه لبزیر از پژواک های نامفهوم که از نزدیک ترین غربت به گوش می رسد  چون تاتارهای وحشی که پیروزی خویش را پای می کوبند .

چه خوش باورم من که ضربان قلبم را به حساب زنده بودنم گذاشتم و دلتنگی های گه گاهم را و اشکهای بیگاهم را عشق دانستم . چه زود خلوت خویش را در سجاده یادهای تو و یادگارهای تو با اسمان و خدا پیوند زدم و چه صبور و آرام از بی حوصلگی های خویش با تو و بی تو کوچ کردم و دیدم که سنگفرش های خیابان هم جای پای رفتن تو را می بوسند .            چه صبورم من که می بینم و نمی بینم و می شنوم و نمی شنوم و منتظر می مانم    و به همه خوابهای رنگی دنیا پیغام داده ام اگر دیدند تو را از تو تا چشمه ای من پل بزنند .

خدا یا من چه زود فراموش شده ام

و چه زود تابوت بزرگ دنیا را که لای هیچ گوری پنهان نتوان کرد چون اتاق آینه های بی زنگار عاشق شده ام . چه خوش باورم من  نمی بینم که زمین سرخ است و آسمان سرخ و ماه سرخ و لب های من کبود و دستهای من کبود  و وسوسه های من کبود .

 من چه عاشقانه وسوسه های کبود خویش را از آسمان سرخ رنگ آویختم تا ماه سرگشتگی هایش را از ایوان سربی خوابهای من به پنجره مهتابی باغ تسلیم کند.

  چه خوش باورم من که عاشقانه برای سلامتی دنیا و  خوب شدن بال همه قاصدکها نذر کرده ام و نذر کرده ام که اوج داشتن تو را در اعماق آتشین زمین دفن کنم و و نذر کرده ام برای عشق ضریح بسازم و نگاهم را به چشمهای تو دخیل ببندم

 چه خوش باورم من که هر شب خواب می بینم که تو خواب باورهای مرا می بینی و خواب می بینم که به بودن و نبودم عادت کرده ام و به فراموش شدن عادت کرده ام ...

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:52  توسط نقیبه  | 

***